Archive for the ‘Uncategorized’ Category

وزین

ژانویه 9, 2009

دیر بود آن زمان که آمدی
برایت کنار گذاشته ام
الان میخوری
یا بعدا؟

Advertisements

درخواست

ژانویه 9, 2009

میخوام در مورد داستانهای آدم و حوا بنویسم. هر کی از اون موقع خاطره ای داره بگه که به ذکر نام تو داستان بیارم

گه

دسامبر 27, 2008

گه خورده را تدبیر نیست

یک سریال شبکه دو

اکتبر 15, 2008

پرده اول

پسری در خیابان است. در گوشش هدفون است. طوری نشان می دهد که انگار با کتاب بیگانه است و اس ام اس می دهد. (چون پسر ناخلفی است اس ام اس می دهد، وگرنه پیامک میداد)

پرده ی دوم- خونشون

پسر تو اتاقشه، پشت کامپیوتر. صفحه welcome ویندوز تو مانیتوره و پسره معلوم نیست چی داره تایپ می کنه. (هدفون فراموش نشه) رو دیوارشم عکس متالیکا و لینکین پارک و کورن هستش و موسیقی ای که از هدفونش شنیده میشه رپه!! حالا کاری نداریم…

مامانش میاد تو اتاق. (هنوز صفحه مانیتور عوض نشده) میگه: سیاوش جان، میشه از اینترنت خارج بشی تا من زنگ بزنم به خالت اینا واسه افطار دعوتشون کنم؟ (اسمش سیاوشه، پس ناخلفه. اگه محمد و احمد و اینا بود باز یه چیزی)

سیاوش: چی میگی بابا توام… اصلا منو درک نمی کنی.. من عوضی و کثافت، تو شبکه جهانی اینترنت، تو سایتای خارجی و ایرانی جستجو میکنم. دنبال یه اکس پارتی توپ و خفن می گردم که برم توش مواد روانگردان مصرف کنم و با چند تا دختر فراری شربت آبلیمو بخورم. سپس به بیمارستان منتقل بشم یا پرسنل خدوم نیروی انتظامی مارو دستگیر کنن. چون من اراذل می باشم.

مامانه هق هق گریه می کنه و میدوئه میره تو پذیرایی پیش بابائه: حاج آقا حکیمییییییییی، پسرت میخواد بره تو یه بزم شبانه مختلط مواد روانگردان مصرف کنه. شاید میخواد کانادا هم بره و آبروی مارو ببره…!!! حاجی یه کاری بکن تروخدا…. هق هق…

بابائه: نترس حاج خانوم… درست میشه… (دوربین زوم می کنه رو تسبیح حاجی و صداش اکو میشه)

پرده سوم

یه خونه ی دو طبقه هس که چراغاش روشن خاموش میشه و پسر با پسر میرقصه و سرشونو تکون میدن، دخترا هم نشستن یه گوشه شربت آبلیمو (شایدم آب انار) می خورن و توش یه چیزایی میریزن و حالشون بد میشه و چندش آور میخندن. بعد دود هس همه جا. صدای موسیقی برنامه ورزش و مردم هم زینت بخش مجلسه. دوربین از زیر تصویر میگیره و دور خودش می چرخه. صدای پلیس میاد. یکی میگه: لعنتی! من میخوام پرواز کنم!!!

پرده چهارم

سیاوش تو بیمارستان افتاده و ماسک اکسیژن رو صورتشه…

مامانه از پشت شیشه به بابائه میگه: حاجی از کجا میدونستی درست میشه؟

بابائه: حاج خانوم… پسر خودمه.. دوستش دارم… اگه نباشه میمیرم…. میفهمیییییی؟؟ هق هق… میدونستم درست میشه… خدایا شکررررررررت!

پرده پنجم

سیاوش در حالیکه مواشو یه وری شونه کرده و رو ویلچر نشسته و نهج البلاغه دستشه از اتاق میاد بیرون. به دوربین نگاه معنا دار می کنه و میره خودشو میندازه تو حوض و داد میزنه خدایا منو ببخش…. اوس کریم نوکررررررررررررتم!!! های های های…

مامان بابائه هم علافن دیگه، ایندفه پشت پنجره ی اتاق وایسادن نیگا می کنن اینو.

تیتراژ: مجید اخشابی یه شعر آموزنده میخونه…